|
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم **************************** دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام **************************** بيا با من دلم تنها ترين است*نگاهت در دلم شور آفرين است*مرا مستي دهد جام لبانت*شراب بوسه ات گيرا ترين است*ز يك ديدار پي بردي به حالم*عجب درمن نگاهت نكته بين است*سخن از عشق ومستي گوي با من*سخن هايت برايم دلنشين است* مرا در شعله ي عشقت بسوزان* كه رسم دوستداريها همين است*نشان عشق را در چشم تو خواندم*دلم چون كويي آيينه بين است* به من لطف گل مهتاب دادي* تنت با عطر گلها همنشين است*دوست را هم تو باش آغاز وپايان*كه عشق اولي وآخرينست* **************************** اي كاش كودك بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي كاش كودك بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي كاش كودك بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه تو، همه چيز را فراموش مي كردم ****************************** كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت ****************************** + نوشته شده درتاریخ 2008/6/14 13:4 توسط آقا بزرگ |
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه ی فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت + نوشته شده درتاریخ 2008/6/14 12:58 توسط آقا بزرگ |
مي خواهم برايت مرهمي باشم ! ... براي آن نگاه خسته اي که مي دانم ،... اميدش به لبخندي ست ! مي خواهم برايت لبخند باشم ! ... براي آن دلي که از اميد ، خالي ست ! مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم ... تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد ! من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند يک مرهم است + نوشته شده درتاریخ 2008/6/14 12:52 توسط آقا بزرگ |
از لبخند تو گلهای ناز جان می گیرند و از اندوهت خارها! + نوشته شده درتاریخ 2008/6/8 18:31 توسط آقا بزرگ |
+ نوشته شده درتاریخ 2008/6/8 18:30 توسط آقا بزرگ |
ای خدا عجب زمونه ای شده . خیلی ها دلشون پر غمه و دوست دارن از غم بگن وبشنون . بعضی ها هم دوست دارن براشون از شادی بگم . آخه دلی که رنگ شادی به خودش ندیده میتونه از شادی بگه ؟آره ؟ دوستای گلم باشه براتون از شادی هم خواهم گفت .
صدبار به سنگ کینه بستند مرا از خویش غریبانه شکستند مرا گفتند همیشه بی ریا باید زیست آیینه شدم باز شکستند مرا + نوشته شده درتاریخ 2008/5/31 18:45 توسط آقا بزرگ |
صدای اشک من ناقوس مرگ است + نوشته شده درتاریخ 2008/5/31 18:27 توسط آقا بزرگ |
شب و تنهایی غربت توچشام اشک پر از خون یه دل شکسته از یار یه دله پر غم و داغون انتظار از تو ندارم منو تنها جا بذاری تک و تنها تویه دنیا تو منو دوستم نداری هر کی جدا کرد تو رو از من الهی غصه بگیره تویه تنهایی و غربت بی کس و بی یار بمیره بی تو از حسرت دوری دل من داره می میره تا تو برگردی دوباره دل من آروم بگیره کاش که بفهمی کی دوست داشت گل مهرو کی برات کاشت کی تو غم ها هو تو غصه ات موندواون اشکاتو برداشت امااون هنوز تو یادش تو رو تنها نمی زاره منتظربراه یاره تا تو برگردی دوباره هرکی جدا کرد تو رواز من الهی غصه بگیره تویه تنهایی و غربت بی کسو بی یار بمیره بی تو از حسرت دوری دل من داره می میره تا تو برگردی دوباره دل من آروم بگیره + نوشته شده درتاریخ 2008/5/28 17:45 توسط آقا بزرگ |
من اگر روح پريشان دارم + نوشته شده درتاریخ 2008/5/26 20:18 توسط آقا بزرگ |
در شبی سرد و سیاه من و غم همخانه شدیم
در گشودیم رو به مستی هر دو ویرانه شدیم
من گسستم ز آرام وجودم دست را
او میگسست از درونم هست را + نوشته شده درتاریخ 2008/5/26 20:13 توسط آقا بزرگ |
شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟ شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟ رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟ بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟ لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟ مستی من از تو و از همت چشمان توست جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟ کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟ رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟ نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟ رفتی و من ماندم و یک دفتر و صدها غزل شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟ + نوشته شده درتاریخ 2008/5/26 20:11 توسط آقا بزرگ |
گناهم را نميدانم، تقاصم را سبکتر کن مرا اين گونه آزردن، خدا را خوش نميآيد مرا از غم رهايم کن، جوابي ده مرا يارا که اين سان بودن و مردن، خدا را خوش نميآيد، بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نميآيد، دلي پر درد و آه دارم، که آن را زير پا بردن خدا را خوش نميآيد + نوشته شده درتاریخ 2008/5/26 19:56 توسط آقا بزرگ |
منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم + نوشته شده درتاریخ 2008/5/26 19:50 توسط آقا بزرگ |
در حریم عاطفه نقش شقـــــــــــاوت میـزنند مردمی نامــــــــردمند و سخت لبریز از ریا با همه بی ریشــــــــگی دم از اصالت میزنند + نوشته شده درتاریخ 2008/5/23 12:7 توسط آقا بزرگ |
دستتو بستن دل بي دستو پا + نوشته شده درتاریخ 2008/5/21 18:6 توسط آقا بزرگ |
وقتي که خاکم مي کنند بهش بگين پيشم نياد + نوشته شده درتاریخ 2008/5/16 10:2 توسط آقا بزرگ |
خیلی وقته دلم میخواد برم یه جایی و با تمام وجود داد بزنم که خیلی دوست دارم. ولی افسوس اون گوشه ای که من میخوام با خودم خلوت کنم پیدا نمیشه. نمیدونم از کجا اومدی.ولی اینو خوب میدونم کجا نشستی.بشین که کشتی قلبم ناخدایی چون تو میخواد. از این که تو رو دارم خیلی خوشحالم . با تموم وجودم حست میکنمو میخوامت + نوشته شده درتاریخ 2008/5/15 19:45 توسط آقا بزرگ |
در مکتب عشق عاشقان خاموش اند شهد از گل عشق را می نوشند چون گل به گلستان ، همه در جوش وخروش دل داده به عشق ، جملگی می کوشند عشق دردی سحل و آسان نیست ، نیست بهر درد عشق ، درمان نیست ، نیست گر طبیبی گفت درمان کرده ام ! حرف او جز کذب و هزیان نیست ، نیست ... + نوشته شده درتاریخ 2008/5/11 21:6 توسط آقا بزرگ |
روزگاری ست که از حال تو بی خبرم ... کاش دو چشمان تو می دید دو چشمان ترم .! دل حسرت کش من از درد به تنگ آمده است ، جز خدا غیر چه داند ، که چه آمد به سرم ... رفتی امآ ز دلم ، یاد تو یک لحظه نرفت ، به خدا نیست به جزیاد تو ، یار دگرم ... کاش میشد که ببینم رخ چون ماهت را ، تا فدایت کنم این ، جان به غم غوطه ورم ..! رفتنت سوخته همه جان و همه هستی من ..، سخنت کشت دلم را ، شکست بال و پرم ... دلم آزرده ای ای یار ، نبخشم گنهت !، دل شکستن گنهی نیست ، که از آن گذرم ... کاش می بود مرا بال و پری تا با آن ، پر گشایم چو پرستو و به سویت آیم ... . + نوشته شده درتاریخ 2008/5/11 20:59 توسط آقا بزرگ |
باورم نیست تو را گم کردم باورم نیست که تنها شده ام ... و کسی چون تو ندارم که شبی ، نیمه شبی ، زیر باران و پریشانی و درد ، سایبان شب تنهایی چترش بشوم ..! باورش آسان نیست ... تلخ تلخ است ولی ، با این حال ، باورم نیست تو را گم کردم ، چه کنم ...؟ بی تو در شهر، دلم میگیرد ... کاش میدانستی تو تشنه عاطفه هایت هستم ... کاش میدانستی تو... که چه تنها شده ام ... + نوشته شده درتاریخ 2008/5/11 20:54 توسط آقا بزرگ |
نباشم گر دراين محفل چه غم؟ ديوانه اي كمتر خوش آنروزي زِ خاطرها روم افسانه اي كمتر بگو برق بلاخيزي بسوزد خرمن عمرم بگرد شمع هستي بي خبر پروانه اي كمتر تواي تير ِقضا صيدي ز من بهتر كجا جوئي ؟ نوائي كم ، غمي كم ، نالهء مستانه اي كمتر زجمع خود برانيدم ، كه همدردي نمي بينم ميان آشنايان جهان بيگانه اي كمتر تواي سقف كبود آسمان برسر خرابم شو پرستوئي نهان ، درتير كوب خانه اي كمتر + نوشته شده درتاریخ 2008/5/8 10:52 توسط آقا بزرگ |
وقتي که خوابي نيمه شب تو را نگاه مي کنم + نوشته شده درتاریخ 2008/5/8 10:48 توسط آقا بزرگ |
دنیا به این بزرگی واسه من وقتی نیستی مثل زندون میمونه وقتی نیستی گلا ماتم میگیرن بهارم مثل زمستون میمونه وقتی نیستی من هوای موندنم نیست دیگه اینجا بیتو جای موندنم نیست وقتی رفتی آینه چین خورد و شکست باغبون در گلخونه رو بست عروس سفیدپوش تا دم مرگ لباس سیاه به تن کرد و نشست وقتی نیستی من هوای موندنم نیست دیگه اینجا بیتو جای موندنم نیست تو می خواستی دیوارارو ورداری جای هر دیوار یه باغچه بذاری تو می خواستی پرده رو پس بزنی پشت هر پنجره خورشید بکاری وقتی نیستی من هوای موندنم نیست دیگه اینجا بی تو جای موندنم نیست وقتی نیستی کی بما نشون بده عکس خورشید توی آب چه رنگیه کی می خواد بما بگه بدون عشق اینجا پر از آدمای سنگیه + نوشته شده درتاریخ 2008/5/8 10:44 توسط آقا بزرگ |
توی این دنیا صفا مرده دیگه صفا و مهر و وفا مرده دیگه این زمونه همه چیش عوض شده مردی و مردونگی غرض شده حالا که مرده صفا سرده تنم میزنم کاسه قلب و میشکنم اسمون ابره و بارون نداره دل وامونده من جون نداره نه محبت نه وفایی نه صفا خشکه رگها قطره ای خون نداره حالا که مرده صفا سرده تنم میزنم کاسه قلب و میشکنم یا میشه ارزوهام نقش بر اب یا میشه دل قسمت رنج و عذاب زندگی لطف و صفایی نداره زمونه با ما وفایی نداره حالا که مرده صفا سرده تنم میزنم کاسه قلب و میشکنم امیدوارم خانم کوچیک یه روزی برگردی و صحیح و سالم ببینمت + نوشته شده درتاریخ 2008/5/3 20:3 توسط آقا بزرگ |
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا + نوشته شده درتاریخ 2008/5/3 19:53 توسط آقا بزرگ |
شبي غمگين تر از شبهاي فرهاد + نوشته شده درتاریخ 2008/5/1 11:9 توسط آقا بزرگ |
شبي غمگين تر از شبهاي فرهاد + نوشته شده درتاریخ 2008/5/1 11:9 توسط آقا بزرگ |
اکنون که راهي جز جدائيمان نمانده است قلم را بنگر که چگونه از قطرات اشکم جوهر ميستاند و پيش ميرود ؛ ميرود تا بنويسد که چگونه ميسوزم ، مي نويسد که چگونه دستان بي رحمشان جدايمان کرد ، مي نويسد که چگونه قرباني کوته فکري و نامرديشان شده ايم ، مي نويسد قصه ليلي و مجنون ديگري را که از روي هوس ديگران فنا شده اند . کاش ميشد زندگيمان را خودمان تصميم گيريم نه اينکه آنان که ادعاي فرهنگ و فهم و شعور دارند به خاطر مسائلي سطحي و پوچ که در زندگي عاشقانه مان بي تاثيرند طعم خوش زندگي ، طعم خوش با هم بودن ، و طعم خوشبخت شدن را از ما بگيرند .اکنون کوله بار عشق را برچيده ام و بدون آنکه طعم با تو زيستن را چشيده باشم چون کارواني بي ساربان که طعمه کوير شده دراز راه زندگي را بي تو پيش ميگيرم .بدان جز تو به کسي عشق ورزيدنم حرام است و با تو زيستنم محال . ميروم اما بي آنکه عاشق شوم و تا آخرين لحظه عاشق توام .مي روم جائي دور که گم شده باشم تا هِچ وقت در چشمان تو ننگرم چون جز خجلت چيزي برايم ارمغان ندارد . اي دوست داشتنيم بيا ديدارمان را به قيامت نوبت زنيم تا آنجا بتوانيم از بازيهاي تلخ سرنوشتمان شکوه و شيون کنيم + نوشته شده درتاریخ 2008/4/29 10:27 توسط آقا بزرگ |
دوباره باز هم لرزیدی ای دل + نوشته شده درتاریخ 2008/4/28 10:47 توسط آقا بزرگ |
عشق با چه عيني است؟ گريه ام گرفته ازمرام روزگار گشتم و نيافتم ردپايي از بهار عشق من بزرگ بود رنگ پيكرانگي حال مانده زان همه نفرتي به يادگار ساعت يك شب است من نشستم هنوزرو به روي فكر تو روبه روي يك قطار خواستم كه عشق را در تو جستجو كنم حيف اشتباه بود وعشق را چه كار؟ تو به راه خود برو با نگاه كوچكت تو بمان واين همه صيد در شاهوار حيف پر گشودنم حيف بال هاي من ذره اي هوا نداشت اسمان آن ديار دوست داشتم تو را صادقانه بي دريغ تو ولي .... توولي + نوشته شده درتاریخ 2008/4/28 10:44 توسط آقا بزرگ |
|
| ||||||